حكيم زجاجى
555
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بيامد جز از وعده چيزى نداد * از آن سيم او را پشيزى نداد به نزديك قاضى شد آزادمرد * بر [ آمد ] و از آن ترك فرياد كرد 120 فرستاد قاضى بر ترك مرد * به دو بدگمان التفاتى نكرد به نزد رئيس پسنديده رفت * بدان جايگه خونش از ديده رفت رئيس سرافراز شد پيش مير * سخن گفت با كافر كندوير جوابش جز از وعده چيزى نداد * بشد خواجه نزديك والى [ به داد ] بناليد از ترك خونريز زار * ببخشود والى بر آن بىقرار 125 بيامد بر ترك و بسيار گفت * نيامد برون نيم جو از نهفت غريب فرومانده نوميد شد * به دست اندرش عود چون بيد شد بيامد دگربار نزديك ترك * چو ميشى كه آيد بر پير گرگ ورا گفت كاى مير كارم برآر * مرا بيشتر زاين معذب مدار ندارم جوى زآن فزون در جهان * نه در آشكارا نه اندر نهان 130 دگر ترك گفتا كه صبرت نماند * چنين تا به كى خواهى افسانه خواند برو صبر كن چند روزى دگر * برون رفت بيچاره پرخون جگر نخفت آن شب تيره تا صبحدم * نزد جز به فرياد و اندوه دم سحرگه سوى مسجدى شد چو باد * سر خويش بر خاك تيره نهاد همىگفت كاى داور جانپاك * تو كن زود آن بدنشان را هلاك 135 تو رس اى گشاينده فرياد من * تو بستان از آن بىوفا داد من سرش را به سنگ جفا پست كن * ورا نيز چون من تهىدست كن از اين شيوه مىگفت با خود به راز * يكى پير آنجا بد اندر نماز چو فارغ شد از وى بپرسيد و گفت * چرايى چنين با غم و غصه جفت ستم بر تو با من نگويى كه كرد * كه زاينگونه چون زير نالى به درد 140 ازآنپس كه ناليد مانند زير * بگفت آن سخن جمله با مرد پير چو بشنيد رويش چو گل برشكفت * به مرد غريب فرومانده گفت كه صبح اميدت برآمد ز شام * رسيدى ز گردون گردان به كام بگفت اين و دست دلاور گرفت * وزآنجاى خرم ورا برگرفت بياوردش آنجا كه آن پير بود * كز او كار هر خسته چون تير بود 145